حكايتي زيبا از هفت اورنگ جامي
تنگ طه
وبلاگي شامل مطالب آموزشي دوره ابتدايي و مطالبي درباره روستاي تنگ طه

حكايتي جالب از جامي

جامي در دفتر دوم سلسله الذهب از هفت اورنگ خود داستان عشق عتيبه به ريا كه هر دو عرب بودند را اينگونه نقل مي كند كه :

شخصي به نام معتمر كه يكي از اعراب مشهور بوده شبي براي زيارت قبر نبي مكرم اسلام ( ص ) به آنجا مي رود كه صداي اندوهگيني مي شنود .

 ناگه آمد به گوشش آوازی    که همی گفت غصه‌پردازی

كه صداي جواني بود كه با صداي بلند مي گفت :

 منم اکنون و جان آزرده     زو دو صد زخم بر جگر خورده

زخم او، جا درون جان دارد          گر کنم ناله، جای آن دارد

کو رفیقی که بشنود رازم           واندرین شب شود هم آوازم

کو شفیقی که بنگرد حالم              کز جدایی چگونه می‌نالم

و چندان ناله كرد و گريست تا صدايش قطع شد و گويي مرد و معتمر رفت تا ببيند اين كيست كه چنين ناله مي كند و درد او چيست ؟

 آتش او درین ترانه فسرد    شد خموش آن چنان که گویی مرد     

معتمر چون بدید صورت حال        بر ضمیرش نشست گرد ملال     

کان همه نالش از زبان که بود؟   وآن همه سوزش از فغان که بود

و با خود گفت كاش تا صدايش بلند بود به دنبال صدا مي رفتم و او را مي يافتم . تا اينكه دوباره صدا بلند شد و معتمر به دنبال صدا رفت و ديد :

 دید موزون جوانی افتاده         روی زیبا به خاک بنهاده

لعل او غیرت عقیق یمن          شکر مصر را رواج‌شکن

معتمر براو سلام كرد و از نام او و علت ناله او پرسيد و آن شخص جواب داد :

گفت:

 از انصار دارم اصل و نژاد        پدرم نام من، عتیبه نهاد

وآنچه از من شنیدی و دیدی        موجب آن ز من بپرسیدی

بنشین دیر تا بگویم باز      زآنکه افسانه‌ای‌ست دور و دراز

و حكايت خود را چنين بيان نمود كه روزي به مسجد احزاب رفته و به راز و نياز با خدا پرداختم و در آنجا استغفار نمودم و در گوشه اي نشسته بودم كه گروهي از زنان را ديدم كه :

 نه زنان بل ز آهوان رمه‌ای      هر یکی را ز ناز زمزمه‌ای

از پی رقصشان به ربع و دمن        بانگ خلخال‌ها جلاجل زن

بود یک تن ازآن میان ممتاز      پای تا سر همه کرشمه وناز

و آن زن ممتاز از جمع كناره گرفت و نزد من آمد و گفت :

 کای عتیبه دل تو می‌خواهد      وصل آن کز غم تو می‌کاهد

هیچ داری سر گرفتاری           کز غمت بر دلش بود باری

و مرا رها كرد و رفت و من نه نامي از او دارم و نه نشاني . بعد از آن همه جا مي گردم و آرام و قرار ندارم تا او را باز يابم اما نشاني از او نيست . و پس از اين سخنان باز فريادي كشيد و روي خاك افتاد . وقتي دوباره به هوش آمد شروع به ناله و زاري كرد و معتمر اورا به ملامت گرفت كه :

 کای پسر، زین ره خطا بازآی       جای گم کرده‌ای به جا بازآي

توبه کن از گناهکاری خویش       شرم‌دار از نه شرم‌داری خویش

نه مبارک بود هوس بر مرد         مردی‌ای کن زین هوس برگرد

و عتيبه به او گفت كه تو از غم عشق بيخبري و هر كسي عاشق گردد دردها را احساس نمي كند و عشق يار مانند حروفي كه برسنگ نقش بندد بر قلب او حك مي گردد . معتمر با سخنان عتيبه راضي شد و قرار شد به او كمك نمايد . فردا صبح هر دو با هم به دنبال معشوقع عتيبه به راه افتادند . مدتي گشتند تا اينكه :

 ناگه از ره نسیم یار رسید         آن گروه زن آمدند پدید

لیک مقصود کار همره نی     خیل انجم رسید و آن مه نی

و عتيبه از احوال معشوق خود پرسيد و زنان جواب دادند كه معشوقه او كه نامش ريا مي باشد از اينجا به سمت حي بني سليم رفته و همچنين به او گفتند كه ريا نيز عاشق او مي باشد و هر جا كه باشد به فكر اوست . عتيبه حالش منقلب شد و گفت :

 کای دریغاکه یارمحمل بست      باردل پشت صبررابشکست

آمدم بر امید دیدارش               تافت از من زمانه رخسارش

معتمر او را دلداري داد و گفت نگران نباش كه من هر چه دارم خرج تو مي كنم تا تو به معشوقت برسي و بعد با هم به ميان انصار كه طايفه عتيبه بودند رفتند و معتمر از آنها درباره  عتيبه سؤال نمود و آنها گفتند :

 همه گفتند: با جمال نسب      هست شمعی ز دودمان عرب

و معتمر ماجراي عتيبه را گفت و از آنها خواهش كرد تا به او كمك نمايند و همگي بار سفر بستند تا با هم به قبيله بني سليم بروند . منزل به منزل رفتند تا به قبيله بني سليم رسيدند و پدر ريا چون خبر ورودشان را شنيد :

 کردشان شاد و خرم استقبال       با کسان گفت تا به استعجال

فرش‌های  نفیس افگندند                  نطع‌های عجب پراگندند

آنچه حاضر ز گله بود و رمه    کشت و پخت و کشید پیش،همه

چون بر سر سفره حاضر شدند معتمر گفت هيچكدام  ما به غذا دست نمي زنيم مگر اينكه تو خواسته ما را بپذيري . و پدر ريا سؤال نمود مگر خواسته شما چيست كه معتمر جواب داد :

 گفت:هست آنکه گوهر صدفت       اختر برج عزت و شرفت

با عتیبه که فخر انصارست         نیک‌کردار و راست گفتارست

گوهر سلک اتصال شود                رازدار شب وصال شود

پدر ريا گفت من بايد با دخترم حرف بزنم و نظرش را بپرسم و بعد خشمگينانه برخاست و نزد ريا رفت و ماجرا را به او گفت و ريا هم گفت كه :

 گفت: من هم شنیده‌ام خبرش     نسبتی نیست با کسی دگرش

چون کند وعده در وفا کو شد        وز جفای زمانه نخروشد

و پدرش گفت حتما تو با او سر وسري داري و من هم تو را به او نمي دهم و نمي گذارم اين وصل سر بگيرد و ريا گفت من و او هرگز رابطه اي با هم نداشته ايم و بعد به تعريف قوم انصار پرداخت و راه كار را به پدر گفت :

 قوم انصار پاک دینان‌اند         در زمان و زمین امینان‌اند

بر مقالاتشان مگردان پشت     رد ایشان مکن به قول درشت

مکن از منع، کامشان پر زهر    گر نمی‌بایدت گران کن مهر

و پدرش نيز حرف ريا را قبول كرد و فكر نمي كرد كه مهر زياد را طايفه عتيبه قبول مي نمايند و چون به نزد انصار آمد گفت چون دخترم  گوهري بي مانند است پس مهر او بايد بي مانند باشد و براي مهر او هزار مثقال زر خالص و ده هزار درم نقره خالص و صد جامه از برد يماني و چند چيز ديگر قرار داد و معتمر همه را قبول نمود و

  معتمر گفت با سه چار نفر      زود کردند بر مدینه گذر

هر چه جستند حاضر آوردند        مجلس عقد منعقد کردند

عقد بستند آن دو مفتون را    شاد کردند آن دو محزون را

بعد از چهل روز عتيبه و ريا تصميم گرفتند به ديار عتيبه بروند براي همين كارواني باشكوه راه انداختند و حركت كردند تا اينكه

 ماند چون با مدینه یک فرسنگ    جمعی از رهزنان بی‌فرهنگ

بر میان تیغ و، در بغل نیزه           وز کمر کرده خنجر آویزه

و چون دزدان آهنگ عمار ريا كه از همه باشكوه تر بود نمودند عتيبه عنان از كف داد و چنان بر دزدان يورش برد كه خيلي از آنها كشته و تعدادي فرار نمودند اما در آخر يكي از دزدان او را با تيري زد و چون در خاك فرو غلتيد ريا بربالينش حاضر شد و

 دست سیمین خضاب ازآن خون کرد   چهره گلگونه جامه گلگون کرد

چهر بر خون و خاک می‌مالید                     وز دل دردناک می‌نالید

و آنقدر ناله و مويه نمود تا خودش نيز جان داد و هر دو را در يك قبر دفن نمودند تا قيامت با هم باشند . بعد از شش سال معتمر به قصد زيارت مدينه به آنجا سفر كرد و در راه سر قبر آندو رفت ديد درختي بر قبر آنها روييده كه خطهاي سرخ و رزد بر آن مي باشد . از كسي سؤال نمود اين چه درختي است و او جواب داد كه :

 

درختی‌ست این سرشتهٔ عشق     رسته از تربت دو کشتهٔ عشق

بلکه بر خاک آن دو تن علمی‌ست    بر وی از شرح حالشان رقمی‌ست

ز اهل دل هر که آن رقم خواند                 حال آن کشتگان غم داند

 


نظرات شما عزیزان:

راز
ساعت18:46---24 خرداد 1396


علی
ساعت11:11---24 شهريور 1395
بسوزد پدر جوانی و عاشقی .

hdwallpapers
ساعت4:50---25 دی 1394
اول:ممنوم از نظرت تو وبلاگم
دوم:دیزاین وبت عالی و دوستداشتنی
سوم:اگر درصدی از وبم خوشت اومده 100 برابر بهترش کانال تلگراممه خوش حال میشم سر بزنی
توروهم به وبلاگ دوستام اضافه کردم مطمئن باش بهت سر میزنم نظر میدم
لینک کانالم
(ناب تصویر)
https://telegram.me/joinchat/AhdNkjuy-b4HiyOrpIy5ow


نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





دو شنبه 7 دی 1394برچسب:جامي,هفت اورنگ,عشق,ريا,عتيبه, :: 18:14 :: نويسنده : ابوالفضل

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
پيوندها

تبادل لينك هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان تنگ طه و آدرس tangtaha.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





گوگل
نويسندگان



نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 654
بازدید دیروز : 1028
بازدید هفته : 654
بازدید ماه : 20250
بازدید کل : 899508
تعداد مطالب : 155
تعداد نظرات : 323
تعداد آنلاین : 1